You are here

سنگسر.آی آر

نخستین و پربازدیدکننده ترین سایت شهرستان مهدیشهر

چهارشنبه, 30 خرداد 1397

قصه پر غصه ما

ایمیل پرینت PDF

 

 

روزی بود روزگاری بود . روزگار جاودانی بود . زمانی که نه چندان دور بود از ما . در گوشه ای از سرزمین ما . جوانی با کمالات جوانمردی . ز ایل سنگسر برخاست . درونش عشق میهن داشت . تمام شور و شوقش شهر و ایلش بود . آیین و آداب و رسومش بود . دلبستگی بس عجیبی به فرهنگ و سنت داشت . نجابت داشت . غیرت داشت . او که اسمش نام مهدی بود . به دور از دیار و زادگاهش بود . غمش این بود : . مبادا که فراموشی به روی سنتش خیزد . مبادا گم شود راهی که پیمودند پیش از ما . غروری بس به جا درون او به جوش آمد . به فکر چاره ای افتاد . به همراه عزیزانش . همراهان و خویشانش . یه روزی فکر خوبی کرد . برای مردم شهرش . کمربند همت بست . دراین دوران که عصر الکترونیک و ارتباطات نامش بود . فنونش را به کار آورد . او که خود تخصص داشت در این وادی  . شهرش را به موج ارتباط آورد . به چشمان همه عالم ، میان دیدگان آورد . آیین ها را نشان داد و سنت ها هویدا کرد . از آن چیزی که رایج بود در سالهای دورادور . عشایر را نمایان کرد . از شیوه  زیستن این ایل . به علم خود مطالب ها فراهم کرد . ز ییلاقات و قشلاقات . به دستان هنرمندش . تصاویر قشنگی از کویر و دشت فراهم ساخت . از شهرش گفت و ایلش گفت . ز فرهنگ اصیلش گفت . برای حفظ ان کوشید . در این وادی برای خدمتی دیگر ، کتابی را نگارش کرد . همه تقدیم مردم کرد . تلاش بس شگرفی کرد . مخاطب ها فراهم شد . و هر روزی به روز قبل بیشتر می شد . و دیدند و شنیدند که چگونه بود سنت ها ، باورها ، آداب و آیین ها . از ان پس هرکسی در پی دانستن فرهنگ و سنت شد . علایق ها فراوان شد . توجه ها به سویش رفت . و اما او . جوان ما در این قصه . مسئولیت خود را گران تر دید . شبانه روز خدمت کرد . به عشق مردمش ، شهرش ، زادگاهش . همچنان مسیر خود می پیمود . به یمن استقبال از کتابی که نگارش شد . کتاب دو در راه بود . و باز هم همتی دیگر به کار آورد . برای غنی تر کردن و سرعت دادن کارش . به شهر خود سفرها کرد . چندین بار و چندین بار . و اصرار عجیبی داشت . نمی دانم چرا می گفت : . حتما و حتما ، به قبل از فرا رسیدن نوروز . کتاب دو به دست مردمان باشد . همه چی خوب پیش می رفت . به ناگاه روزی از روزها . برای پایان دادن کار کتاب دو . به همراه تنی از دوستان خود به شهر خود سفر می کرد . درون او تلاطم شد . خروشان شد . به یکباره حس رفتن کرد . خطر آمد ، بلا آمد . ندایی از ز غیب آمد . که رفتن را بشارت داد . خرامان مست و شیدا شد . ندای حق اجابت کرد . شتابان پر کشید و رفت  ...
او رفت و در نبود او . تلاشی که ز فرهنگ و ایلش کرد . همه زحماتی  که اوج را می پیمود  . همه مسکوت و ثابت ماند . رنج ها و ضررهایی به بار آمد . آسیب ها وارد شد . از آن پس در نبود او . اندوهی به جان آمد . نوای ناله ها برخواست . آه ها از نهاد جان برون آمد.

 

شادی روح حاج مهدی عبدالحسینی فاتحه ای قرائت کنید .

 

 

 

 

 

 .
Tags: در, از, به, ها, که, این, خود, شد, می, را, کرد, بود, او, آمد, داشت

Share:Ask!BlinkBits!Blinklist!Blogmarks!BlogRolling!Cannotea!Del.icio.us!Digg!Diigo!DZone!Free and Open Source Software NewsFacebook!Fark!Faves!FeedMeLinks!Furl! GodSurfer!Google!linkaGoGo!Live!Ma.gnolia!Maple!Mister-Wong!Mixx!MyLinkVault!MySpace!Netscape!Netvouz!Newsvine!RawSugar!Reddit!ShoutWire!Simpy!Slashdot!Smarking!
Spurl!Squidoo!StumbleUpon!Swik!Tailrank!Technorati!Wists!

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن